تازگیها گاهگاهی دلم برای "خود"م تنگ میشود !
همان "خود"م که فکر میکرد آدم ها همه خوبند !
همان "خود"م که فکر میکرد همه حرفها حقیقت دارند !
همان "خود"م که باور داشت کسیکه لبخند میزند واقعا دارد لبخند میزند !
همان "خود"م که همیشه راست میگفت !
همان "خود"م که اگر لبخند میزد واقعا لبخند میزد و اگر اخم میکرد واقعا اخم کرده بود!
همان"خود"م که به احساس دیگران احترام میگذاشت !
همان"خود"م که دیگران را دوست داشت !
همان "خود"م که دیگر نیست !
مدتهاست ! نمیدانم روزها ؟! ماهها ؟! سالها؟! شاید هم قرنهاست گُم شده است !
آخر "خود"م ساده بود! اهل کلک نبود! رُک بود و راست ! تابِ تحمل دورویی ها و نیرنگها را نداشت !
امیدوارم "خود"م گوشه ای از این دنیا زنده باشد و سالم ! خدا کند دِق نکرده باشد ! خدا کند "خود"م نمرده باشد !
"خود"م به دردِ اینجا نمیخورد ! خیلی ساده بود !
یادش بخیر !!
راستش وقتی که فکر میکنم میبینم دوستان خوب زیاد دارم ! خصوصا دوستانی که همیشه ای _ مِیل برایم میفرستند و گاهگداری از مطالب همان ای_مِیلها در همین وبلاگ استفاده میکنم ! امروز یکی از همان ای_مِیلهای خوب برایم رسید که با خواندنش به یاد داستانِ "کیمیاگر" کوئلیو افتادم بگذارید اول متن ای_مِیل را عینا بنویسم :
"برای پسربچهای که تا چهاردهسالگی چوپانی میکرده و حتی بعد از مهاجرت نیز شبها را به ظرف شستن میگذرانده چه سرنوشتی را پیشبینی میکنید؟
خیلی بعید است که او را یکی از برترین مخترعین و جراحان قلب جهان تصور کنید.
پروفسور توفیق موسیوند که در خارج از ایران Tofy Mussivand نامیده میشود، در روستای ورکانه استان همدان چشم به جهان گشود.
او که در دوران کودکی و نوجوانی مجبور به چوپانی بود شبهای تابستان که روی پشتبام دراز میکشید، مدتها به آسمان و ستارگانی که به او چشمک میزدند خیره میشد، به دلایل آفرینش جهان فکر میکرد و از خود میپرسید: «هدف و منظور از خلقت این نقاط نورانی و زیبا چیست؟ من چه کسی هستم و در کجای این دنیای بزرگ ایستادهام؟».
اینکه چنین سوالاتی از ذهن یک کودک چوپان بگذرد به نظر عجیب میرسد ولی دکتر موسیوند از همان کودکی نیز مشتاق خواندن و یادگیری چیزهای جدید بود و همین ویژگی به او کمک کرد که از محیط روستا خارج شده و ابتدا به دانشگاه تهران و سپس با بورسیهای که به دست آورد به دانشگاه آلبرتا کانادا برسد.
البته او کسی نیست که گذشته خود را انکار کرده یا از آن احساس پشیمانی کند، به همین دلیل وقتی برای همایش بینالمللی بوعلیسینا بعد از 37 سال به ایران سفر میکند چنین میگوید: «آمدهام تا سرى به زادگاهم، ورکانه، بزنم و گله گوسفندها را ببینم و به آسمان صاف و پرستاره خیره بشوم و یک بار دیگر به سالهاى دور کودکىام بازگردم و آن نقطه عزیمتى را بیابم که هرگز فراموشش نکرده و نمىکنم.
راستش من با یاد کودکى آرامش پیدا مىکنم. آنجا هم همیشه دنبال خاطراتى بودهام که در دنیاى مدرن و پیچیده به من آرامش بدهد که آنها را در چوپانى و همان شبهاى مهتابى مىیافتم. چوپانى انسان را به اصل خود و خدا و طبیعت نزدیک مىکند».
او سالهای ابتدایی در کانادا را به یادگیری زبان، تحصیل در طول روز و کار طاقتفرسا در شب به عنوان یک ظرفشوی گذراند تا توانست از دانشگاه در رشتههای مدیریت و مهندسی مکانیک فارغالتحصیل شود.
سپس با خانمی کانادایی به نام دیکسی لی ازدواج کرد. در دهه 1970 سمتهای متعددی را به عنوان یک مهندس برعهده داشت تا زیربنای یک آلبرتای جدید را پیریزی کند.
بعد از نقل مکان با همسر و دو پسرش به کلیولند در اوهایو بود که دوباره سوالات مربوط به رمز و راز جهان به سراغش آمده و او را به بازگشت به دانشگاه و تحصیل علوم پزشکی در دانشگاه آکرون و کالج پزشکی شمال شرقی دانشگاه اوهایو مشتاق کرد.
در این زمان بود که تلفیق علوم مهندسی و پزشکی به او کمک کرد تا به دانش نوینی در زمینه اعضای مصنوعی دست یافته و بتواند بعد از مدتی قلب مصنوعی انسان را اختراع کند.
بعد از سه سال کار در کلینیک کلیولند، دکتر ویلبرت کئون از انستیتو قلب اوتاوا از او درخواست کرد تا سرپرستی تیم قلب مصنوعی انستیتو را برعهده بگیرد.
آنجا بود که چوپان سابق توانست فنآوری قلب مصنوعی خود را گسترش داده و آن را به استانداردی برای آینده تبدیل کند.
از آن به بعد بود که شهرت وی عالمگیر شد و وی ریاست بسیاری از هیئتهای علمی و تخصصی و سمت استادی رشتههای جراحی و مهندسی در دانشگاههای اوتاوا و کارلتون را برعهده گرفت.
فعالیتهای تحقیقاتی او باعث به وجود آمدن سالی 1000 شغل در کانادا و سرریز شدن بیش از 200 میلیون دلار سرمایهگذاری خارجی در طی ده سال شده است.
دکتر موسیوند اختراعات بسیاری را به ثبت رسانده است که مهمترین آنها عبارتند از: قلب مصنوعی کنترل از راه دور که پس از قرار گرفتن در بدن بیمار میتوان از طریق ماهواره، اینترنت و تلفن از وضعیت آن و همچنین وضعیت سلامت بیمار آگاه شد و امکان ارسال برق به آن بدون ایجاد سوراخی در بدن، از طریق سیستم الکترومغناطیسی فراهم است.
ثبت اطلاعات ژنتیکی به وسیله استفاده از اثر انگشت بدون نیاز به خونگیری و تنها از طریق انگشتنگاری و ساخت زیرپیراهنی که میتواند فشار خون و کارکرد قلب را در کسانی که قلبشان خوب کار نمیکند، کنترل کند از دیگر اختراعات این دانشمند ایرانی است.
از تمامی این افتخارات و اختراعات که بگذریم داستان زیباترین هدیهای که پرفسور موسیوند دریافت کرده نیز بسیار خواندنی است.
او این داستان را چنین نقل میکند: «طبق قوانین مرسوم کانادا هدیه دادن به پزشکان و هدیه گرفتن از آنها ممنوع است. یک روز دیدم شخصى از شبکهای کانادایی به دفتر کارم در بیمارستان اوتاوا آمد و بستهاى را جلوى من گذاشت که از گرفتنش امتناع کردم.
آن شخص خیلى اصرار داشت و همین باعث شد که بسته را باز کنم. هفت حلقه فیلم از همدان و زادگاهم روستاى ورکانه بود که خودشان تهیه کرده بودند. گریهام گرفت و به این فکر کردم که چطور براى یک شبکه کانادایى این قدر زادگاه من و آن خانه محقر سنگى اهمیت داشته که هزاران کیلومتر را طى کنند و از آن فیلم بسازند. آنها این کار را کرده بودند که بدانند واقعا من یک چوپان در درههاى کوه الوند بودهام و این به جرئت مهمترین هدیه زندگى من بود».
دکتر موسیوند رسالت خود را چنین شرح میدهد و چه خوب بود که تمامی دانشمندان و پزشکان چنین رسالتی را بر دوش خود نیز میدیدند: «برای من آنچه مهم است خدمت به بشر است نه تنها به مردم کشورم بلکه به مردم تمام دنیا.
در واقع جز این نیز نباید باشد، رسالت من به عنوان یک پزشک، کمک به بیماران، تعلیم و تربیت پزشکان دیگر و این بار ابداعات و اکتشافاتی است که بتواند به نوعی به بشر کمک کند»."
***
خب بعد از اینکه ای_میل را خواندم و به یاد کیمیاگر افتادم بلافاصله در اینترنت به دنبال "پروفسور توفیق موسیوند" گشتم اولین مطلبی که دیدم عنوان زیبایی داشت :
King of Hearts
عکسی از پروفسور توفیق موسیوند و بعد هم متنی در مورد او که پاراگراف اول مطلب را به زبان اصلی اینجا مینویسم :
As a young boy, growing up in the Kurdish region of northwest Iran, Tofy Mussivand tended goats and sheep. Sleeping under the stars, he wondered at the meaning of the universe. In 1965, Mussivand left the Shah's Iran for studies in engineering at the University of Alberta in Edmonton
چیزهای زیادی از این ای_مِیل به ذهنم خطور کرد که کیمیاگر یکی از آنها بود پس نتیجه ای از مطلب امروز نخواهم گرفت تا هر کس نتیجه دلخواه خودش را بگیرد !
از همه دوستانم سپاسگذارم
لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی
باز هم میخواهی به آن خانه برگردی یا نه ؟!
لازم است گاهی از مسجد ، کلیسا و ... بیرون بیایی و
ببینی پشت سر اعتقادت چه میبینی ترس یا حقیقت ؟!
لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی ، فکر کنی
که چهقدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است ؟
لازم است گاهی درختی ، گلی را آب بدهی ، حیوانی را نوازش
کنی ، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه ؟!
لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی ، گوگل و ایمیل و
فلان و بهمان را بیخیال شوی ، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل
رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهنپارهی برقی است یا نه ؟!
لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج
، تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده ؟!
لازم است گاهی عیسی باشی ، ایوب باشی ، انسان باشی ببینی
میشود یا نه ؟!
و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله
ای دورتر به خودت بنگری واز خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن بشوم که اکنون
هستم... آیا ارزشش را داشت ...؟!
زیبائی در فراتر رفتن از روزمره گیهاست...
مارک البیون در کتاب خود تحت عنوان «ساختن زندگی و امرار معاش» ، درباره یک مطالعه آشکارکننده از سوداگرانی می نویسد که دو مسیر کاملا متفاوت را پس از فراغت از تحصیل دانشگاهی طی کرده اند.
وی چنین می گوید:یک بررسی از فارغ التحصیلان دانشکده بازرگانی، سابقه 1500 نفر را از سال 1960 تا سال 1980 مورد مطالعه قرار داده است. در آغاز، فارغ التحصیلان به دو گروه تقسیم شدند.
گروه الف: کسانی بودند که گفته بودند می خواستند اول پول درآورند تا بعداً هر کار خواستند بکنند. یعنی اول مشکلات مالی خود را حل و فصل کنند، بعداً به امور دیگر زندگی بپردازند.
گروه ب : شامل کسانی بود که ابتدا به دنبال علاقه واقعی خود بودند و اطمینان داشتند که پول عاقبت خود به دنبال آن می آید.
چه درصدی در هر گروه وجود داشت؟ از 1500 فارغ التحصیل در مطالعه مورد نظر، کسانی که در گروه الف « اول پول» بودند 83 درصدکل یا 1245 نفر را تشکیل می دادند. گروه ب « اول علاقه واقعی» یعنی خطرپذیرها جمعاً 17 درصد یا 255 نفر بودند.
پس از بیست سال 101 نفر میلیونر در کل این دو گروه
به وجود امده بود که یک نفر از گروه «الف» و 100 نفر از گروه «ب»
بودند!